شاعر : حسن زرنقی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : ترکیب بند
تو را درعشق بیمعناست غرقخویشتن بودنتویی و مصطفی معنای یک جان دردوتن بودن به دنبال دلت صحرا بهصحرارفتی وآخررسیدی بر سر کوینبی از بیوطن بودن
که بودی تو؟! همانا شیرزن بودیبه شهری کهبه چشم مردمانش شرمساری بود زن بودن تمام آرزویت بود و آخرسرمحـقق شد به جان ومال خود مانند حیدر بتشکن بودن نه هرکس میتواند چون تو،اُمالمومنین باشددلی میخواهد آتشناک،شمع انجمن بودن درآئین بهاران هرکسی را این سعادت نیستبه باغ مصطفی،گلهای عصمت را چمن بودن
تو که با جان و مالت یاوردیرین دین هستی به چشم عاشقان تنها تو امالمومنین هستی
به اسلام ازهمان اول زبانزد بوده ایمانتهمین ایمان سبب شد فاطمه پرورددامانت در آن صحرای سوزان تا که فهمیدی محمدرابه لبخندش شکفتی وبهاران شد زمستانت و با هر "اشهد انَّ..." رهایی، غرق پروازیکه پیش از این زمین و آسمانها بوده زندانت چنان دار و ندارت را بهراه دوست بخشیدیکه تا امروز هم تاریخ اسلام است حیرانت فقط از درهم و دینار نگذشتی در این سودابه پای عشق خود حتی گذشتی ازسرجانت تودارایی خود را خرج دینداری ما کردیو حالا مـادر مـایی و ما بچه مسلـمانت
چه توفیقیست ما را! همسر پیغمبر مایی نه تنهـا هـمسر پیـغــمبر ما، مادر مایی